دوشنبه ۱۳۹۵/۱۲/۳۰ - ۱۲:۴۰

یکشنبه ۱۳۹۵/۰۱/۰۱ - ۰۰:۰۱

DnzRR.jpgسال نو مبارک

ساقیا آمدن عید مبارک بادت
وان مواعید که کردی مرواد از یادت
در شگفتم که در این مدت ایام فراق
برگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت
برسان بندگی دختر رز گو به درآی
که دم و همت ما کرد ز بند آزادت
شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست
جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت
شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت
بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت
چشم بد دور کز آن تفرقه‌ات بازآورد
طالع نامور و دولت مادرزادت
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح
ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت
یکشنبه ۱۳۹۴/۰۶/۲۹ - ۱۹:۳۹

3

زمانی پل بازارک را به روی رودخانه فصلی سیاب (سیاه‌آب) که درگذشته جاری بوده و در زمان خودش راه ارتباطی رباط‌کریم به ساوه بوده ساخته‌اند اما حالا از بوی تعفن فاضلاب، حتی نمی‌شود نزدیک این پل تاریخی شد!

یکی از اهالی رباط‌کریم می‌گوید: شب‌ها تا ساعت مشخصی برق‌داریم و مجبوریم برای داشتن آب از چند محله آن‌طرف‌تر با دبه و فرغون آب بیاوریم. فاضلاب سلامتی ما و فرزندانمان را تهدید می‌کند. تانکرهای حمل فاضلاب هم وقت و بی‌وقت بارشان را در کنار فرزندانمان و هوایی که نفس می‌کشیم خالی می‌کنند و می‌روند.

جایی که انسان‌هایش سهمی از هوای پاک و بدون بو برای نفس کشیدن ندارند، وای به حال پل تاریخی بی‌زبانی که حتی در نزدیکی‌اش محله‌ای بی‌سروصدا در حال شکل‌گیری است.

علیرضا حسین‌آبادی، مسئول سابق میراث فرهنگی اسلامشهر و رباط‌کریم درباره این پل به خبرنگار ایسنا می‌گوید: مشکلی که پل بازارک از قدیم داشته و ما هم این موضوع را بارها از طریق اداره کل میراث تهران پیگیری کردیم، بحث فاضلاب آن است که سالیان سال ادامه داشته است چون این بنا در محدوده داخل شهر است و نهری که در زیر آن جاری است، بخشی از معماری شهری محسوب می‌شود و مدیریت اقداماتی که باید در آنجا صورت بگیرد مربوط به شهرداری است.

او ادامه می‌دهد: طی سال‌هایی که مسئول میراث فرهنگی رباط‌کریم بودم، شهرداری سالی یک‌بار فاضلاب آنجا را لایروبی می‌کرد اما این کار به‌تنهایی فایده ندارد. شهرداری در قسمت شمالی پل، پارکی احداث کرده که به عقیده من باید امتداد آن بوستان در سمت دیگر حاشیه پل هم ایجاد شود تا پل را در برگیرد و با هدایت مسیر نهر به‌جای دیگر و به‌صورت مصنوعی کمکی به این موضوع کند زیرا اگر آن رودخانه وجود نداشته باشد ماهیت پل تحت‌الشعاع قرار می‌گیرد. به همین دلیل همان رودخانه به نحوی سابقه پل است و باید وجود داشته باشد. به عقیده من باید مسیر جریان فاضلاب ازآنجا تغییر کند. این پل در سال 84 مرمت‌شده است و فکر می‌کنم در سال 82 ثبت ملی شده است.

اما مجتبی پیر صاحب دل، مسئول میراث فرهنگی رباط‌کریم دراین‌باره به خبرنگار ایسنا می‌گوید: زمانی که رودخانه خشک شد و جمعیت در کنار آن استقرار یافت، سمت‌وسوی فاضلاب را به همان کانالی که آب در آن جاری بود، هدایت کردند. شهرداری در اطراف این پل پارک نرگس و شورا را احداث کرده است. ما با شهرداری صحبت‌هایی داشته‌ایم تا زیر پلی که آب از آن رد می‌شود لوله‌گذاری کنند. ما برای بازدید از پل بازارک برنامه گردشگری داریم اما وضعیت فعلی آن حالت زننده‌ای دارد. یکی از اماکنی که ما می‌توانیم در رباط‌گشت به آن پُز بدهیم و افتخار کنیم، همین پل بازارک است اما نه در نمایی که وجود دارد. مالکیت اطراف پل و زیباشناختی آن بحث‌هایی است که درباره آن با شهرداری صحبت شده اما اینکه نتیجه آن به کجا منجر شود نیاز به پیگیری دارد. شکر خدا تعاملاتی با شهرداری ایجادشده و ما سعی می‌کنیم که آن را تکمیل کنیم.

او درباره لایروبی فاضلاب با کمک شهرداری نیز بیان می‌کند: شاید همان روزی که شهرداری تصمیم به لایروبی می‌گیرد، ما با گروه گردشگری در حال بازدید از پل باشیم و این موضوع حالت زننده‌ای دارد. اگر قرار است ما به‌جایی افتخار کنیم، بهتر است که افتخارات خودمان را خوب حفظ کنیم.

 

منبع

IMG14044113-210x180.png

 

بیانیه مشترک هسته‌ای توسط دکتر محمدجواد ظریف وزیر خارجه ایران و فدریکا موگرینی مسئول سیاست خارجی اتحادیه اروپا به زبان‌های فارسی و انگلیسی قرائت شد.

متن کامل این بیانیه بدین شرح است:

۱۳ فروردین ۱۳۹۴ ما، وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی ایران و نماینده عالی اتحادیه اروپا، همراه با وزرای خارجه ۳ کشور اروپایی به‌اضافه ۳ (چین، فرانسه، آلمان، فدراسیون روسیه، آمریکا، بریتانیا و ایالات‌متحده) از ششم تا سیزدهم فروردین ۱۳۹۴ در سوئیس دیدار نمودیم. همان‌طور که در آذرماه ۱۳۹۲ توافق کرده بودیم، ما به این منظور در اینجا گرد هم آمدیم تا راه‌حل‌هایی به‌منظور دستیابی به حل‌وفصل جامعی که ماهیت صرفاً صلح‌آمیز برنامه هسته‌ای ایران را تضمین نموده و کلیه تحریم‌ها را به‌صورت کامل لغو نماید، پیدا کنیم.

امروز ما یک گام تعیین‌کننده برداشتیم: ما به راه‌حل‌هایی در مورد مؤلفه‌های مهم برنامه جامع اقدام مشترک (برجام) دست‌یافتیم. این امر مدیون عزم سیاسی، حسن نیت و تلاش جدی همه طرف‌ها بوده است.

اجازه بفرمائید از همه هیئت‌های نمایندگی به خاطر تلاش‌های خستگی‌ناپذیرشان تقدیر نماییم. تصمیم امروز ما که مبانی موردتوافق برای متن نهایی برجام را پایه‌ریزی می‌کند بسیار مهم است. اکنون می‌توانیم مجدداً نگارش متن توافق نهایی و ضمایم آن را با بهره گرفتن از راه‌حل‌هایی که در این چند روزبه آن‌ها دست‌یافته‌ایم، شروع کنیم.

همچنان که ایران برنامه صلح‌آمیز هسته‌ای خود را دنبال می‌کند، سطح و ظرفیت غنی‌سازی و میزان ذخایر ایران برای دوره‌های زمانی مشخص، محدود خواهد شد و نطنز تنها مرکز غنی‌سازی ایران خواهد بود.

تحقیق و توسعه غنی‌سازی در ایران بر روی ماشین‌های سانتریفیوژ بر اساس یک جدول زمانی و سطح توافق شده، انجام خواهد شد. فوردو از یک سایت غنی‌سازی به یک مرکز هسته‌ای، فیزیک و فن‌آوری تبدیل خواهد گردید. در این مرکز همکاری بین‌المللی در حوزه‌های تحقیق و توسعهٔ موردتوافق مورد تشویق قرار خواهد گرفت. مواد شکافت پذیر در فوردو نخواهد بود. رآکتور تحقیقاتی پیشرفته آب‌سنگین در اراک با همکاری مشترک بین‌المللی بازطراحی و نوسازی خواهد شد به‌گونه‌ای که پلوتونیوم باقابلیت تسلیحاتی در آن تولید نگردد. باز فرآوری صورت نخواهد گرفت و سوخت مصرف‌شده صادر خواهد گردید.

مجموعه تدابیری برای نظارت بر اجرای مفاد برجام شامل کد اصلاحی ۳.۱ و اجرای داوطلبانه پروتکل الحاقی موردتوافق واقع‌شده است

آژانس بین‌المللی انرژی اتمی از فن‌آوری‌های مدرن نظارتی استفاده خواهد کرد و از دسترسی‌های توافق شده بیشتری ازجمله به‌منظور روشن کردن موضوعات گذشته و حال برخوردار خواهد شد. ایران در همکاری‌های بین‌المللی در حوزه انرژی هسته‌ای صلح‌آمیز مشارکت خواهد نمود که می‌تواند شامل ساخت نیروگاه‌های هسته‌ای و رآکتورهای تحقیقاتی شود. یک حوزه مهم دیگر، همکاری درزمینهٔ ایمنی و امنیت هسته‌ای هست.

اتحادیه اروپایی، اعمال تحریم‌های اقتصادی و مالی مرتبط با هسته‌ای خود را خاتمه خواهد داد و ایالات‌متحده نیز اجرای تحریم‌های مالی و اقتصادی ثانویه مرتبط با هسته‌ای را، همزمان با اجرای تعهدات عمده هسته‌ای ایران به‌نحوی‌که توسط آژانس بین‌المللی انرژی اتمی راستی آزمایی شود، متوقف خواهد کرد.

یک قطعنامه جدید شورای امنیت سازمان ملل متحد صادر خواهد شد که در آن برجام تائید شده، کلیه قطعنامه‌های قبلی مرتبط با موضوع هسته‌ای لغو خواهد گردید و برخی تدابیر محدودیت ساز مشخص، را برای یک دوره زمانی موردتوافق، لحاظ خواهد کرد.

ما در هفته‌ها و ماه‌های آینده، برای نگارش متن برجام شامل جزئیات فنی آن، در سطوح سیاسی و کارشناسی کارخواهیم کرد.

ما خود را متعهد به تکمیل تلاش‌ها تا تاریخ ۱۱ تیرماه می‌دانیم. از دولت سوئیس به خاطر حمایت‌های سخاوتمندانه در میزبانی این مذاکرات تقدیر و تشکر می نمائی‌ام. از خبرنگاران عزیز که در این مدت همراه ما بودند نیز سپاس‌گزاریم.

شنبه ۱۳۹۴/۰۱/۰۱ - ۰۰:۰۰

index-300x225.jpg

نه هوای تازه و نه لباس نو می‌خوام
هفت سین من تویی، من فقط تو رو می‌خوام
دلم امشب از خدا جز تو هیچی نمی‌خواد
کاش یکی ما دو تا رو با هم آشتی می‌داد
شب عیدی آسمون وقتی که می‌باره
بیشتر از شبای پیش عطر قرآن داره
ببین امشب قلبم مثل آینه روشنه
آینه‌ی زلال من، دیدن عید منه
سال نو یعنی تو، وقتی از در تو میای
نذر کردم امشب، سفره چیدم که بیای
سال نو یعنی تو، وقتی از در تو میای
نذر کردم امشب، سفره چیدم که بیای
شب عیدی آسمون وقتی که می‌باره
بیشتر از شبای پیش عطر قرآن داره
ببین امشب قلبم مثل آینه روشنه
آینه‌ی زلال من، دیدن عید منه
شادی از تقویمم، بی تو رفت و برنگشت
انتظارت منو کشت، توی سالی که گذشت
شادی از تقویمم، بی تو رفت و برنگشت
انتظارت منو کشت، توی سالی که گذشت

 

پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۲۳ - ۰۸:۴۹

12.jpgپنجاه سال پیش سال 1343 زیباترین شعر نوی زبان فارسی توسط حمید مصدق با نام آبی خاکستری سیاه سروده شد

در شبان غم تنهایی خویش

عابد چشم سخنگوی توأم

من در این تاریکی

من در این تیره شب جان‌فرسا

زائر ظلمت گیسوی توأم

گیسوان تو پریشان‌تر از اندیشهٔ من

گیسوان تو شب بی‌پایان

جنگل عطر آلود

شکن گیسوی تو

موج دریای خیال

کاش با زورق اندیشه شبی

از شط گیسوی مواج تو من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می‌کردم

کاش بر این شط مواج سیاه

همهٔ عمر سفر می‌کردم

من هنوز از اثر عطر نفس‌های تو

سرشار سرور

گیسوان تو در اندیشهٔ من

گرم رقصی موزون

کاشکی پنجهٔ من

در شب گیسوی پرپیچ تو راهی می‌جست

چشم من چشمهٔ زایندهٔ اشک

گونه‌ام بستر رود

کاشکی همچو حبابی‌بر آب

در نگاه تو رها می‌شدم از بودونبود

شب تهی از مهتاب

شب تهی از اختر

ابر خاکستری

بی‌باران پوشانده

آسمان را یکسر

ابر خاکستری بی‌باران دلگیر است

و سکوت تو پس پردهٔ خاکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است

شوق بازآمدن سوی توأم هست

اما

تلخی سرد کدورت در تو

پای پویندهٔ راهم بسته

ابر خاکستری بی‌باران

راه بر مرغ نگاهم بسته

وای،

باران

باران؛

شیشهٔ پنجره را باران شست

 از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی‌رنگ

 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می‌پرد مرغ نگاهم تا دور

وای، باران

باران؛

پر مرغان نگاهم را شست

آب رؤیای فراموشی‌هاست

خواب را دریابم

که در آن دولت خاموشی‌هاست

ن شکوفایی گل‌های امیدم را در رؤیاها می‌بینم

و ندایی که به من می‌گوید:

 ”گر چه شب تاریک است

دل قوی دار، سحر نزدیک است

دل من در دل شب

خواب پروانه شدن می‌بیند

مهر صبحدمان داس به دست

خرمن خواب مرا می‌چیند

آسمان‌ها آبی

 پر مرغان صداقت آبی ست

دیده در آینهٔ صبح تو را می‌بیند

از گریبان تو صبح صادق

 می‌گشاید پروبال

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری؟

نه

از آن پاک‌تری

تو بهاری؟

نه

بهاران از توست

از تو می‌گیرد وام

هر بهار این‌همه زیبایی را

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو

سبزی چشم تو

دریای خیال

پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز

مزرع سبز تمنایم را

ای تو چشمانت سبز

 در من این سبزی هذیان از توست

زندگی از تو و

مرگم از توست

سیل سیال نگاه سبزت

همه بنیان وجودم

را ویرانه کنان می‌کاود

من به چشمان خیال‌انگیزت معتادم

و در این راه تباه

عاقبت هستی خود را دادم

آه سرگشتگی‌ام در پی آن گوهر مقصود چرا

در پی گمشدهٔ خود به کجا بشتابم؟

مرغ آبی اینجاست

در خود آن گمشده را دریابم

ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار

کاروان‌های

فروماندهٔ خواب از چشمت بیرون کن

بازکن پنجره را

تو اگر بازکنی پنجره را

من نشان خواهم داد

به تو زیبایی را

بگذر از زیور و آراستگی

من تو را با خود تا خانهٔ خودخواهم برد

که در آن شکوت پیراستگی

چه صفایی دارد

آری از سادگی‌اش

چون تراویدن مهتاب به شب

مهر از آن می‌بارد

بازکن پنجره را

من تو را خواهم برد

به عروسی عروسک‌های

کودک خواهر خویش

که در آن مجلس جشن

صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس

صحبت از سادگی و کودکی است

چهره‌ای نیست عبوس

کودک خواهر من

در شب جشن عروسی عروسک‌هایش می‌رقصد

کودک خواهر

من

امپراتوری پر وسعت خود را هرروز

شوکتی می‌بخشد

کودک خواهر من نام تو را می‌داند

نام تو را می‌خواند

گل قاصد آیا

با تو این قصهٔ خوش خواهد گفت؟

بازکن پنجره را

من تو را خواهم برد

به سر رود خروشان حیات

آب این رود به سرچشمه نمی‌گردد باز

بهتر

آن است که غفلت نکنیم از آغاز

بازکن پنجره را

صبح دمید

 چه شبی بود و چه فرخنده شبی

آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید

کودک قلب من این قصهٔ شاد

از لبان تو شنید:

زندگی رؤیا نیست

زندگی زیبایی ست

می‌توان

 بر درختی تهی از بار، زدن پیوندی

می

توان در دل این مزرعهٔ خشک و تهی بذری ریخت

می‌توان

از میان فاصله‌ها را برداشت

 دل من بادل تو

هر دو بیزار از این فاصله‌هاست

قصهٔ شیرینی ست

کودک چشم من از قصهٔ تو می‌خوابد

قصهٔ نغز تو از غصه تهی ست

بازهم قصه بگو

تا به آرامش دل

سر به دامان تو

بگذارم و در خواب روم

گل به گل، سنگ به سنگ این دشت

یادگاران تواند

رفته‌ای اینک و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوکواران تواند

در دلم آرزوی آمدنت می‌میرد

رفته‌ای اینک، اما آیا

باز برمی‌گردی؟

چه تمنای محالی دارم

خنده‌ام می‌گیرد

چه شبی بود و

چه روزی افسوس

با شبان رازی بود

روزها شوری داشت

ما پرستوها را

از سرشاخه به بانگ هی، هی

می‌پراندیم در آغوش فضا

ما قناری‌ها را

از درون قفس سرد رها می‌کردیم

آرزو می‌کردم

دشت سرشار ز سرسبزی رؤیاها را

من گمان می‌کردم

دوستی همچون سروی سرسبز

چارفصلش همه آراستگی ست

من چه می‌دانستم

هیبت باد زمستانی هست

من چه می‌دانستم

سبزه می‌پژمرد از بی‌آبی

سبزه یخ می‌زند از سردی دی

من چه می‌دانستم

دل هر کس دل نیست

قلب‌ها ز آهن و سنگ

قلب‌ها بی‌خبر از عاطفه‌اند

از دلم رست گیاهی سرسبز

سر برآورد درختی

شد نیرو بگرفت

برگ بر گردون سود

این گیاه سرسبز

این برآورده درخت اندوه

حاصل مهر تو بود

و چه رؤیاهایی

که تبه گشت و گذشت

و چه پیوند صمیمیت‌ها

که به‌آسانی یک‌رشته گسست

چه امیدی، چه امید؟

چه نهالی که نشاندم من و بی‌بر گردید

دل من می‌سوزد

که

قناری‌ها را پر بستند

و کبوترها را

آه کبوترها را

و چه امید عظیمی به‌عبث انجامید

در میان من و تو فاصله‌هاست

گاه می‌اندیشم

می‌توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دست‌های تو توانایی آن را دارد

که مرا

زندگانی بخشد

چشم‌های تو به

من می‌بخشد

شور عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته‌ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا

باوجود تو شکوهی دیگر

رونقی دیگر هست

می‌توانی تو به من

زندگانی بخشی

یا بگیری از من

آنچه را می‌بخشی

من به بی‌سامانی

باد را می‌مانم

من به

سرگردانی

ابر را می‌مانم

من به آراستگی خندیدم

من ژولیده به آراستگی خندیدم

سنگ طفلی، اما

خواب نوشین کبوترها را در لانه می‌آشفت

قصهٔ بی‌سروسامانی من

باد با برگ درختان می‌گفت

باد با من می‌گفت:

چه تهیدستی مرد

ابر باور می‌کرد

من در آیینه رخ خود

دیدم

و به تو حق دادم

آه می‌بینم، می‌بینم

تو به‌اندازهٔ تنهایی من خوشبختی

من به‌اندازهٔ زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را درخور؟

هیچ

من چه دارم که سزاوار تو؟

هیچ

تو همه هستی من، هستی من

تو همه زندگی من هستی

تو چه داری؟

همه‌چیز

تو چه کم داری؟ هیچ

بی تو درمیابم

چون چناران کهن

از درون تلخی واریزم را

کاهش جان من این شعر من است

آرزو می‌کردم

که تو خوانندهٔ شعرم باشی

راستی شعر مرا می‌خوانی؟

نه، دریغا، هرگز

باورم نیست که خوانندهٔ شعرم باشی

کاشکی شعر

مرا می‌خواندی

بی تو من چیستم؟ ابر اندوه

بی تو سرگردان‌تر، از پژواکم

در کوه

گردبادم در دشت

برگ پاییزم، در پنجهٔ باد

بی تو سرگردان‌تر

از نسیم سحرم

از نسیم سحر سرگردان

بی‌سروسامان

بی تو - اشکم

دردم

آهم

آشیان برده ز یاد

مرغ

درمانده به شب گمراهم

بی تو خاکستر سردم، خاموش

نتپد دیگر در سینهٔ من، دل با شوق

نه مرا بر لب، بانگ شادی

نه خروش

بی تو دیو وحشت

هر زمان می‌دردم

بی تو احساس من از زندگی بی‌بنیاد

و اندر این دوره بیدادگری‌ها هر دم

کاستن

کاهیدن

کاهش جانم

کم

کم

چه کسی خواهد دید

مردنم را بی تو؟

بی تو مردم، مردم

گاه می‌اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس می‌گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می‌شنوی، روی تو را

کاشکی می‌دیدم

شانه بالا زدنت را

بی‌قید

و تکان دادن دستت که

مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر

را که

عجیب! عاقبت مرد؟

افسوس

کاشکی می‌دیدم

من به خود می‌گویم:

چه کسی باور کرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد؟

باد کولی، ای باد

تو چه بی‌رحمانه

شاخ پربرگ درختان را عریان کردی

و جهان را به سموم نفست ویران کردی

باد کولی تو چرا

زوزه کشان

همچنان اسبی بگسسته عنان

سم فروکوبان بر خاک گذشتی همه‌جا؟

 آن غباری که برانگیزاندی

سخت افزون می‌کرد

تیرگی را در دشت

و شفق، این شفق شنگرفی

بوی خون داشت، افق خونین بود

کولی باد پریشان‌دل آشفته صفت

تو مرا بدرقه می‌کردی هنگام غروب

تو به

من می‌گفتی:

صبح پاییز تو، نامیمون بود! “

من سفر می‌کردم

و در آن تنگ غروب

یاد می‌کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح

دل من پرخون بود

در من اینک کوهی

سر برافراشته از ایمان است

من به هنگام شکوفایی گل‌ها در دشت

باز برمی‌گردم

و صدا می‌زنم:

آی

بازکن پنجره را

بازکن پنجره را

در بگشا

که بهاران آمد

که شکفته گل سرخ

به گلستان آمد

بازکن پنجره را

که پرستو می‌شوید در چشمهٔ نور

که قناری می‌خواند

می‌خواند آواز سرور

 که: بهاران آمد

که شکفته گل سرخ به گلستان آمد

سبز برگان

درختان همه دنیا را

نشمردیم هنوز

من صدا می‌زنم:

بازکن پنجره، بازآمده‌ام

من پس از رفتن‌ها، رفتن‌ها؛

با چه شور و چه شتاب

در دلم شوق تو، اکنون به نیاز آمده‌ام “داستان‌ها دارم

از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو

از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو

بی تو می

رفتم، می‌رفتن، تنها، تنها

و صبوری مرا

کوه تحسین می‌کرد

من اگر سوی تو برمی‌گردم

دست من خالی نیست

کاروان‌های محبت با خویش

ارمغان آوردم

من به هنگام شکوفایی گل‌ها در دشت

باز بر خواهم گشت

تو به من می‌خندی

من صدا می‌زنم:

آی با بازکن پنجره را

پنجره را می‌بندی

با من اکنون چه نشستن‌ها، خاموشی‌ها

با تو اکنون چه فراموشی‌هاست

چه کسی می‌خواهد

من و تو ما نشویم

خانه‌اش ویران باد

من اگر ما نشویم، تنهایم

تو اگر ما نشوی

خویشتنی

از کجا که من و تو

شور یکپارچگی را در شرق

باز برپا نکنیم

از

کجا که من و تو

مشت رسوایان را وانکنیم

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه برمی‌خیزند

من اگر بنشینم

تو اگر بنشینی

چه کسی برخیزد؟

چه کسی با دشمن بستیزد؟

چه کسی

پنجه در پنجه هر دشمن دون

آویزد

دشت‌ها نام تو را می‌گویند

کوه‌ها شعر مرا می‌خوانند

کوه باید شد و ماند

رود باید شد و رفت

دشت باید شد و خواند

در من این جلوهٔ اندوه ز چیست؟

در تو این قصهٔ پرهیز که چه؟

در من این شعلهٔ عصیان نیاز

در تو دم‌سردی پاییز که چه؟

حرف را باید زد

درد را باید گفت

سخن از مهر من و جور تو نیست

سخن از تو

متلاشی شدن دوستی است

و عبث بودن پندار سرور آور مهر

آشنایی با شور؟

و جدایی با درد؟

و نشستن در بهت فراموشی

یا غرق غرور؟

سینه‌ام آینه‌ای ست

با غباری از غم

تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار

آشیان تهی‌دست مرا

مرغ دستان تو پر می‌سازند

آه مگذار

، که دستان من آن

اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشی‌ها بسپارد

آه مگذار که مرغان سپید دستت

دست پرمهر مرا سرد و تهی بگذارد

من چه می‌گویم، آه

با تو اکنون چه فراموشی‌ها

با من اکنون چه نشست‌ها، خاموشی‌هاست

تو مپندار که خاموشی من

هست برهان فراموشی من

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه برمی‌خیزند

آذر، دی 1343

حمید مصدق

شنبه ۱۳۹۳/۰۸/۲۴ - ۰۹:۲۶

مرتضی پاشایی (۲۰ مرداد ۱۳۶۳ — ۲۳ آبان ۱۳۹۳)

شنبه ۱۳۹۳/۰۷/۱۲ - ۱۰:۰۸

روزنامه شرق

بعضی او را نماد فساد اقتصادی دانسته و برخی نبوغش را در پولدار شدن می‌ستایند.

شهرام می‌خواست مانند یک تاجر موفق از پایه شروع کند. در نوجوانی با فروش بستنی، سمبوسه و باقلوا خرج خود را درآورد.

او آن‌قدر درس خواند تا موفق شد در رشته دندانپزشکی دانشگاه کرمان با رتبه زیر ۴۰۰ قبول شود. در دوران دانشجویی به ورزش روی آورد. او در رشته‌های والیبال و پینگ‌پنگ به مقام کشوری رسید و در این عرصه موفق شد. اما چون در ورزش آب‌ونانی ندید، آن را رها کرد. پس از مدتی به این نتیجه رسید که شغل دندانپزشکی باهدف او که درآمد ماهیانه یک‌میلیاردی بود، فاصله زیادی دارد. به همین علت در سال ۱۳۷۵ از ادامه تحصیل انصراف داد و به ثروت روی آورد.

با صادرات خرمای بم به شوروی به‌صورت جدی وارد اقتصاد شد و در این راه کاملاً ورشکسته شد و تمام سرمایه‌اش از بین رفت. اما ناامید نشد و با صادرات سیر به کویت در همین دوره به راه خود ادامه داد. کویتی‌ها به‌سوی سیرهای رامهرمز هجوم بردند. شهرام از این راه به پول کلانی رسید.

با یادگرفتن راه و رسم تجارت دست روی بازارهای مختلفی ازجمله فرش، کاغذ، روغن نباتی و ... گذاشت. بیش از 50 شرکت در ایران برای صادرات این اجناس تأسیس کرد و آوازه‌اش فراتر از ایران و در کشورهای عربی هم پیچید و به همین دلیل به مجلس وارد شد و به‌عنوان مشاور گروه اقتصادی مجلس ششم معرفی شد.

همین ارتباطات باعث شد به دنبال گرفتن وام 180 میلیون دلاری معادل 600 میلیارد تومان امروزی بیفتد اما با 50 میلیون دلار آن موافقت شد. به همین دلیل به سمت بانک بحرین رفت و توانست 200 میلیون دلار وام بگیرد.

به‌عنوان کمک به فقرا پول‌هایی تا مبلغ 4 میلیارد تومان به این‌وآن داد و همین باعث شد به‌عنوان رشوه دهنده در 24 آبان 1380 در فرودگاه مهرآباد دستگیر شود.

درنهایت به 11 سال حبس محکوم شد. و دربند ۶ زندان اوین که به «نگین اوین» شهره است، 4 سال اقامت داشت. شهرام در زندان شرایط مناسبی برای خود مهیا کرده بود و حتی ۲ تلفن همراه در اختیار داشت. به مرخصی‌های طولانی‌مدت می‌رفت تا جایی که شایعه آزادی موقتش نیز منتشر شد. در طول مدت زندانی بودنش و در خلال مرخصی‌هایش مجدداً ازدواج کرد و حتی صاحب یک دختر شد.

در اسفند 85 توسط رابطه‌ها و موبایل‌ها توانست هماهنگی‌های لازم را انجام دهد و از زندان فرار کند. اما در تاریخ ۲۷ اسفند ۱۳۸۵ مقامات اطلاعاتی ایران اعلام کردند موفق شده‌اند وی را در روستایی در کشور عمان دستگیر کنند. او در روز ۲۸ اسفند به ایران بازگردانده شد.

درنهایت در تاریخ 11/07/1393 با پایان دوره محکومیت از زندان آزاد شد.

  • خبرنامه